خرید بک لینک
نمیدانم قلم را چرا به دست گرفتم ،نمیدانم چه باید بنویسم ،کلمات حبس در جوهر خودکارمند.

خودکارم نمی نویسد ،جوهر خشک کرده!!!

مدتیست "ها" کردن هایم گرم نمیکنند خودکارم را

دستانم را.

امسال بود و نبود امید بود...

گاهی بود شدید گاهی نبود عمیق!

گریه بود و هق هق ،سکوت بود و خدا

لحظه های سبز خداییم کم بود که این تقصیر منه آدم بود.

اسم خدا که آمد قلم جوشید ، کلمه بود که هجوم می آورد روی ورق های پاره

روی قلبم

خدا سبز هست و عشق خونین..

من چرا سفید نباشم!؟

صبحگاهی دل به رود دادم،هوا سرد بود اما اشک هایم گرم.

و خدا اشک گرم ،میراث دل را عزیز می دارد.

تکه نانی به ماهی ها سوغات انسان بود.

اما باز هم اشک بود و آغوش خدا

کلمه می بارید بر سرخی زبانم ،اشک می بارید روی سردی صورتم.

نشسته در کنار رود و نور سبزی رو در رویم.

حالت عجیبی بود که خدا را خواندم...

عشق را خواندم با تمام اقوامش

که خدایا تو خدایی کن تو خدایم باش

و من این امید را از خدا دارم.

برچسب: نویسنده: رادین اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 1:08

صفحه بندی