خرید بک لینک
از آن هنگام که به یاد دارم من بودم و من.

روزهایم را به امید فردایی روشن میگذراندم که جز تکرار چیزی برایم نداشت.فکر می کردم شب نشین هستم و روزی خواهد رسید که آفتاب از مشرق به دنیایم خواهد تابید و نور محو می کند سیاهی روزگارم را ،

اما اینک پی به رازی شگرف برده ام ، رازی که هبوط که نه ،

ایستایی را به رخم کشید.

من شب نشین نیستم ، من خود شبم.

دیگر چشم به راه چیزی نیستم ، تابوی من خودم هستم،

سخت دل شکسته ام و بی فرجام.تنیده در تار حسرت و خمیده در چاه ظلمت.

دلی داشتم که پژمرده بود،دیگر آبش نمیدهم.بگذار بخشکد.

مرگ را بیشتر از بودن دوست دارم و گریه را بیشتر از خنده.

تنها امیدم خدا بود که مرا وانهاد به جرم بدی هایم

چقدر بدو گفتم "آمدم بر سر کویت که بگیری دستم . . ."

چقدر واسطه فرستادم.کجای کارم می لنگد نمیدانم

اما دیگر زندگی را دوست ندارم.

ای کاش زودتر بمیرم.

برچسب: نویسنده: رادین اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 1:08

صفحه بندی