روزهایم را به امید فردایی روشن میگذراندم که جز تکرار چیزی برایم نداشت.فکر می کردم شب نشین هستم و روزی خواهد رسید که آفتاب از مشرق به دنیایم خواهد تابید و نور محو می کند سیاهی روزگارم را ،
اما اینک پی به رازی شگرف برده ام ، رازی که هبوط که نه ،
ایستایی را به رخم کشید.
من شب نشین نیستم ، من خود شبم.
دیگر چشم به راه چیزی نیستم ، تابوی من خودم هستم،
سخت دل شکسته ام و بی فرجام.تنیده در تار حسرت و خمیده در چاه ظلمت.
دلی داشتم که پژمرده بود،دیگر آبش نمیدهم.بگذار بخشکد.
مرگ را بیشتر از بودن دوست دارم و گریه را بیشتر از خنده.
تنها امیدم خدا بود که مرا وانهاد به جرم بدی هایم
چقدر بدو گفتم "آمدم بر سر کویت که بگیری دستم . . ."
چقدر واسطه فرستادم.کجای کارم می لنگد نمیدانم
اما دیگر زندگی را دوست ندارم.
ای کاش زودتر بمیرم.
برچسب:
نویسنده: رادین اکبریپور